بسم الله و سلام علیکم
با دو روایت با مزه که ذوق آدم رو جریحه دار می کنه در خدمتتون هستم
1:
در بنى اسرائیل مردى بود، دو دختر داشت . یکى از آنها را به کشاورز و دیگرى را به کوزه گر شوهر داده بود.
روزى به دیدار آنها حرکت نمود، اول منزل دخترى که زن کشاورز بود رفت ، احوال او را پرسید. دختر گفت :
پدر جان ! همسرم زراعت فراوان کاشته ، اگر باران بیاید وضع ما از همه بنى اسرائیل بهتر مى شود.
از منزل او به خانه دختر دومى رفت و از او نیز احوال پرسید. در جواب گفت :
پدر جان ! همسرم کوزه زیادى ساخته ، اگر خداوند مدتى باران نفرستد تا کوزه ها خشک شود وضع ما از همه خوب تر مى شود. مرد از منزل دخترش بیرون آمد، عرض کرد:
خدایا من که صلاح آنها را نمى دانم ، تو خودت هر چه صلاح است ، بکن !
2:
شخصى به اباذر نوشت :
به من چیزى از علم بیاموز!
اباذر در جواب گفت :
دامنه علم گسترده تر است ولى اگر مى توانى بدى نکن بر کس که دوستش مى دارى .
مرد گفت :
این چه سخنى است که مى فرمایى آیا تاکنون دیده اید کسى در حق محبوبش بدى کند؟
اباذر پاسخ داد:
آرى ! جانت براى تو از همه چیز محبوب تر است . هنگامى که گناه مى کنى بر خویشتن بدى کرده اى
داستان های بحار الانوار جلد چهارم
سلام علیکم
پیشاپیش میلاد امام علی علیه السلام و عید مبعث رو به ساحت مبارک حضرت ولی عصر و همه ی دوستداران آن حضرت تبریک عرض می کنم .
خلاصه عیدتون مبارک و انشا الله از برکت این دو عید بزرگ بتونیم در مسیر بندگی قدم بر داریم.
از کرامات امام جواد علیه السلام یک مورد رو ذکر می کنم باشد که مورد تو.جه همه مون قرار بگیره.
از دوستانی که محبت می کنند و تولد این بنده ی حقیر پروردگار رو تبریک می گن سپاسگزارم البته نظر شخصی من اینه که سر تا پای من چی هست که تولدم مبارک باشه یا نباشه،اصلا وجود من در عالم خلقت چه ارزشی داره ،تولد کسی مبارک هست که در مقام توحیدی در نزد خدا آبرو داشته باشه ما کی هستیم دیگه؟؟
به هر حال امیدوارم از روایت زیر استفاده کنید.
علی علی
...................................................................
على بن خالد (که زیدى مذهب بود) مى گوید:
من در شهر سامرا بودم . شنیدم مردى را که در شامات ادعاى پیامبرى مى کرده دولت وقت دستگیر نموده و در اینجا زندانى کرده اند. به دیدن او رفتم . تا از حال او آگاه شوم ، دیدم آدم فهمیده اى است .
گفتم :
فلانى ! سرگذشت تو چه بود و چرا زندانى شده اى ؟
گفت :
من از اهالى شام هستم ، در محلى که سر مبارک امام حسین علیه السلام در آنجا نهاده شده ، پیوسته مشغول عبادت بودم . یک شب ، ناگهان شخصى در پیش رویم نمایان شد، فرمود:
برخیز! برویم . بى اختیار برخاستم و با او به راه افتادم . اندکى گذشت دیدم در مسجد کوفه هستم .
فرمود:
این مسجد را مى شناسى ؟
گفتم : آرى ! مسجد کوفه است .
ایشان نماز خواند من نیز نماز خواندم آنگاه دوباره به راه افتادیم . چیزى نگذشت که خود را در مسجد مدینه دیدم !
باز هم نماز خواندیم و به رسول خدا صلى الله علیه و آله درود فرستاد و زیارتش نمود سپس خارج شدیم . لحظه اى بعد دیدم که در مکه هستیم و تماس مراسم و زیارت خانه خدا را با آن آقا انجام دادم . پس از آن به راه افتادیم . چند قدمى برداشتیم . یک مرتبه متوجه شدم که در محل قبلى ، در شام هستم و آن شخص از نظرم ناپدید شد.
یک سال از این ماجرا گذشت - من در همان مکان مشغول عبادت بودم - که ایام حج رسید همان شخص آمد و مرا همراه خود به آن سفرها برد و مانند مرحله نخستین همه آن مکانهاى مقدس را با هم زیارت کردیم و کارهاى سال گذشته را انجام دادیم ، سرانجام مرا به شام بازگردانید. وقتى که خواست از من جدا شود، گفتم :
تو را سوگند مى دهم به خدایى که تو را چنین قدرتى کرامت فرموده بگو! تو کیستى ؟
مدتى سر به زیر انداخت . سپس نگاهى به من کرد و فرمود:
من محمدبن على بن موسى بن جعفر هستم .
و من این قضیه را به چند نفر از دوستان نزدیک خود گفتم ، خبر به محمدبن عبدالملک زیات (وزیر معتصم ) رسید او دستور داد مرا دستگیر کردند و تهمت زدند که مدعى پیامبرى هستم . اکنون مى بینى که در زندانم . به او گفتم :
خوب است اصل قضیه خود را به محمدبن عبدالملک بنویسى ، شاید تو را آزاد کند، او هم ماجراى خود را نوشت .
محمدبن عبدالملک در زیر همان نامه نوشته بود، بگو همان کسى که تو را در یک شب از شام به کوفه و از آنجا به مدینه و از مدینه به مکه برده سپس به شام برگردانده ، از این زندان نیز نجات دهد.
على بن خالد مى گوید:
چون جواب عبدالملک را خواندم ناراحت شدم و دلم به حال او سوخت به او گفتم :
صبر کن ! تا ببین عاقبت کار چه مى شود و از زندان بیرون آمدم .
صبح روز دیگر به زندان رفتم که احوال او را بپرسم ، دیدم نگهبانان زندان و ماءمورین بسیار و عده اى از مردم در اطراف زندان رفت و آمد مى کنند، پرسیدم :
چه شده است ؟
گفتند: همان زندانى که ادعاى پیامبرى داشت از زندان ناپدید گشته با اینکه درها همه بسته بود، نمى دانیم به زمین رفته یا چون پرنده به آسمان پر کشیده است . (بدین گونه امام جواد او را از زندان نجات داد.)
على بن خالد پس از دیدن این واقعه دست از مذهب خود (زیدى ) کشید و از شیعیان امام نهم حضرت جواد شد
برگرفته از داستان های بحار الانوار جلد پنجم
بسم الله و سلام علیکم
شهادت امام هادی علیه السلام را به ساحت مقدس امام زمان (عج) و همه ی شیعیان ،عاشقان و منتظران آن حضرت تسلیت عرض می کنم
به همین مناسبت با کرامتی از کرامات آن امام بزرگوار وبلاگ رو مزین کردم.انشا الله همه ی ما در زمره ی پیروان اهل بیت باشیم و در دنیا و آخرت با آنها محشور گردیم.انشا الله
........................................................................
یونس نقاش ، در سامراء همسایه امام هادى علیه السلام بود، پیوسته به حضور امام علیه السلام شرفیاب مى شد و به آن حضرت خدمت مى کرد.یک روز در حالى که لرزه اندامش را فرا گرفته بود محضر امام آمد و عرض کرد:سرورم ! وصیت مى کنم با خانواده ام به نیکى رفتار نمایید!
امام فرمود:چه شده است ؟
عرض کرد:آماده مرگ شده ام .
امام با لبخند فرمود: چرا؟
عرض کرد:موسى بن بغا(از سرداران قدرتمند متوکل عباسى بود) نگین پر قیمتى به من فرستاد تا روى آن نقشى بندازم . موقع نقاشى نگین شکست و دو قسمت شد. فردا روز وعده است که نگین را به او بدهم ، موسى بن بغا که حالش معلوم است اگر از این قضیه آگاه شود، یا مرا مى کشد، یا هزار تازیانه به من مى زند.
امام علیه السلام فرمود:برو به خانه ات جز خیر و نیکى چیز دیگر نخواهد بود. فرداى آن روز یونس در حال لرزان خدمت امام رسید و عرض کرد:فرستاده موسى بن بغا آمده تا نگین انگشتر را بگیرد.
امام فرمود:نزد او برو جز خوبى چیزى نخواهى دید.
یونس رفت و خندان برگشت و عرض کرد:سرورم ! چون نزد موسى بن بغا رفتم ، گفت : زنها بر سر نگین با هم دعوا دارند ممکن است آن را دو قسمت کنى تا دو نگین شود؟ اگر چنین کنى تو را بى نیاز خواهم کرد.
امام علیه السلام خدا را سپاسگزارى کرد و به یونس فرمود:به او چه گفتى ؟گفتم : مرا مهلت بده تا درباره آن فکر کنم که چگونه این کار را انجام دهم .
امام فرمود: خوب پاسخ دادى.
بدین گونه ، یونس نقاش ، از مشکلى که زندگى او را تهدید مى کرد رهایى یافت .
برگرفته از داستان های بحار الانوار جلد چهارم
یکى از مسلمانان ثروتمند با لباس تمیز و فاخر محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و در کنار حضرت نشست ، سپس فقیرى ژنده پوش با لباس کهنه وارد شد و در کنار آن مرد ثروتمند قرار گرفت .
مرد ثروتمند یکباره لباس خود را جمع کرد و خویش را به کنارى کشید تا از فقیر فاصله بگیرد. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله از این رفتار متکبرانه سخت ناراحت شد و به او رو کرد و فرمود:
آیا ترسیدى چیزى از فقر او به تو سرایت کند؟
مرد ثروتمند گفت : خیر! یا رسول الله .
پیامبر صلى الله علیه و آله : آیا ترسیدى از ثروت تو چیزى به او برسد؟
ثروتمند: خیر! یا رسول الله .
پیامبر صلى الله علیه و آله : پس چرا از او فاصله گرفتى و خودت را کنار کشیدى ؟
ثروتمند: من همدمى (شیطان یا نفس اماره ) دارم که فریبم مى دهد و نمى گذارد واقعیتها را ببینم ، هر کار زشتى را زیبا جلوه مى دهد و هر زیبایى را زشت نشان مى دهد. این عمل زشت که از من سر زد، یکى از فریبهاى اوست . من اعتراف مى کنم که اشتباه کردم . اکنون حاضرم براى جبران این رفتار ناپسندم نصف سرمایه خود را رایگان به این فقیر مسلمان بدهم .
پیامبر صلى الله علیه و آله به مرد فقیر فرمود: آیا این بخشش را مى پذیرى ؟
فقیر: نه ! یا رسول الله .
ثروتمند: چرا؟!
فقیر :زیرا مى ترسم من نیز مانند تو متکبر و خودپسند باشم و رفتارم مانند تو نادرست و دور از عقل و منطق گردد.
برگرفته از کتاب داستان های بحارالانوار جلد دوم
..........................................................................
بسم الله و سلام
مدتیه که یه ذره بی حوصله و دمق شدم(البته یه ذره که چه عرض کنم صد ذره)و خیلی دیر به دیر به روز می کنم از همه ی دوستانی که میان و محبت می کنن و سر می زنن و وبلاگ رو فراموش نمی کنن واقعا ممنونم. و از تک تکتون هم شرمندم که نمی تونم بیام و نوشته هاتون رو بخونم از همین جا از همه معذرت می خوام هر وقت حالم بهتر شد میام و جبران می کنم هرکی میاد قدمش روی چشم.مطالب مال خودتونه.انشا الله بهره ببریم
فقط به من دعا کنید که خدا دستم رو بگیره و منو به حال خودم وا نگذاره که سخت معلق شدم. روز جمعه است و دعای سمات فراموش نشه..........
ودعا برای تعجیل در فرج آقا امام زمان .......
راستی هیچ می دونستید چرا اکثر ما غروب جمعه کسل و غمگین هستیم؟برای اینه که عصر جمعه اعمال یک هفته ی ما رو به امام علیه السلام عرضه می کنند وخودمون هم خودمون رو خوب می شناسیم و لازم نیست من براتون باز کنم اگه بخوایم یه ذره تامل کنیم می فهمیم که تو هفته چقدر دل رنجوندیم چقدر از واجبات تضییع کردیم چقدر عصبانی شدیم چقدر کبر ورزیدیم چقدر مال نا پاک خوردیم و چقدر ........... اوه اگه بخوام بشمرم تا شب باید انواع و اقسام گناها رو بنویسم
خوب مشخصه امام از اعمال ما ناراضی می شند و به دلیل رابطه ی روحی که هر شیعه با امام خودش داره ما هم غمگین می شیم ولی نمی دونیم چرا غمگینیم؟؟؟
انشا الله جمعه ای بیاد و امام به عملکرد ما لبخند بزنند...............
الهم صل علی محمدٍ نبی و علی ذریته و علی اهل بیته
یا علی
عبد الله دیصانى که منکر خدا بود خدمت امام صادق علیه السلام رسید و عرض کرد: مرا به پروردگارم راهنمایى کن .امام علیه السلام فرمود: نامت چیست ؟دیصانى بدون آنکه اسمش را بگوید برخاست و بیرون رفت .دوستانش گفتند:چرا نامت را نگفتى ؟عبدالله گفت : اگر اسمم را مى گفتم که عبدالله است ، حتما مى گفت آنکس که تو عبدالله و بنده او هستى کیست ؟ و من محکوم مى شدم . به او گفتند: نزد امام علیه السلام برو و از وى بخواه تو را به خدا راهنمایى کند و از نامت نیز نپرسد.عبدالله برگشت و گفت :مرا به آفریدگارم هدایت کن و نام مرا هم نپرس .امام علیه السلام فرمود: بنشین . ناگهان پسر بچه اى وارد شد و در دستش تخم مرغى داشت که با آن بازى مى کرد.امام صادق علیه السلام به آن پسر بچه فرمود: تخم مرغ را به من بده. پسرک تخم مرغ را به حضرت داد.
امام علیه السلام فرمود:اى دیصانى ! این قلعه اى که پوست ضخیم دور او را فرا گرفته است و زیر آن پوست ضخیم ، پوست نازکى قرار دارد و زیر آن پوست نازک ، طلاى روان و نقره روان (زرده - سفیدى ) مى باشد که نه طلاى روان به آن نقره روان آمیخته مى گردد. بدین حال است و کسى هم از درون آن خبرى نیاورده و کسى نمى داند که براى نر آفریده یا براى ماده . وقتى که شکسته مى شود پرندگانى مانند طاووسهاى رنگارنگ به آن همه زیبایى و خوش خط و خال از آن بیرون مى آید، آیا براى آن آفریننده نمى دانى ؟
دیصانى مدتى سر به زیر انداخت . سپس سر برداشته و شهادت بر یکتایى خداوند و رسالت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله داده و گفت : شهادت مى دهم که تویى رهبر و حجت خدا بر خلق او و اینک از عقیده اى که داشتم ، توبه مى کنم .
برگرفته از داستان های بحار الانوار جلد دوم
........................................................
بسم الله
کاش همه ی ما می دونستیم باید از چه راهی و با چه لحنی نصیحت کنیم.اگه ما استفاده کردن از آیات و روایات رو هم بلد باشیم بازم نمی تونیم، چون مشکل اصلی اینه که اکثریت ما می ترسیم از حق دفاع کنیم، چون ممکنه فکر کنیم محبوبیتمون در دل دیگران کم میشه یا این که از شر طرف مقابل بترسیم که بعدا یه جورایی حالمون رو بگیره شایدم به خاطر اینه که زیاد از حق و حقانیت دم می زنیم ولی هیچی بارمون نیست شایدم می ترسیم که گوچیک بشیم و موقعیتمون رو از دست بدیم و هزاران شاید دیگه..........
کاش همه بدونیم همه ی این موقعیت ها و هر چی بهانه که ما می تراشیم و به حساب خودمون مانع ما برای دفاع از حرف حقه رو خود خدا باید نگه داره پس نترسیم وبه خاطر رضای خدا پیش بریم اون وقته که خداوند هم از در فضلش با ما برخورد می کنه .
ترس از غیر خدا به شدت آدم رو از خدا دور می کنه یاد آیاتی از قرآن کریم افتادم که مربوط به شخصی به نام بلعم بائول هست اما چون پست طولانی می شه انشا الله بعدا در نوشته های بعدی در مورد این شخص براتون می نویسم.
علی علی
مردم خدمت سلمان رسیده از او تقاضا کردند که بر بالین جوان آمده دعایى به گوش او بخواند!
هنگامى که سلمان نزد جوان آمد، جوان او را دید به حال آمد و سرش را بلند کرد و گفت :
یا سلمان ! این مردم تصور مى کنند من مرض صرع (عصبى ) دارم و به این حال افتاده ام ، ولى چنین نیست ، من از بازار مى گذشتم ، دیدم آهنگران چکش هاى آهنین بر سندان مى کوبند، به یاد فرموده خداوند افتادم که مى فرماید: ((و لهم مقامع من حدید)) : بالاى سر اهل جهنم چکش هایى از آهن هست .
از ترس خدا عقل از سرم رفت و این حالت به من روى داد.
سلمان به آن جوان علاقه مند شده و محبت وى در دلش جاى گرفت و او را بردار خود قرار داد.
و همیشه در کنار یکدیگر بودند تا جوان مریض شد، در حال جان کندن بود، سلمان به بالین او آمد و بالاى سرش نشست .
آنگاه به ملک الموت خطاب کرد و گفت :
اى ملک الموت ! با برادرم مدارا و مهربانى کن !
از ملک الموت جواب آمد که اى سلمان ! من نسبت به همه افراد مؤ من مهربان
و رفیق هستم
برگرفته از کتاب داستان های بحارالانوار جلد چهارم
شعیب عقر قوفى مى گوید:
... من با یعقوب (اهل مغرب ) که براى زیارت به مکه آمده بود، محضر امام کاظم علیه السلام رسیدیم . امام نگاهش که به یعقوب افتاد، فرمود:
- اى یعقوب ! تو دیروز به اینجا وارد شدى و میان تو و برادرت اسحاق در فلان محل درگیرى پیش آمد و کار به جایى رسید که همدیگر را دشنام دادید. شما نباید مرتکب کار زشت و قبیحى شوید. فحش دادن و ناسزا گفتن به برادران دینى ، از آیین ما و پدران و نیاکان ما بدور است و ما به هیچ یک از شیعیان خود اجازه نمى دهیم که چنین رفتارى را داشته باشند. از خداى یگانه بپرهیز و تقوا داشته باش . اى یعقوب ! به زودى مرگ بین تو و برادرت (به خاطر قطع رحم )، جدایى خواهد افکند.
برادرت اسحاق در همین سفر پیش از آنکه به نزد خانواده خود برگردد خواهد مرد و تو نیز از رفتارت پشیمان خواهى شد.
شما قطع رحم کردید و نسبت به یکدیگر قهر هستید، بدین جهت خداوند عمر شما را کوتاه نمود.
یعقوب گفت : فدایت شوم ! اجل من کى خواهد رسید؟
امام فرمود: اجل تو نیز رسیده بود ولى چون تو در فلان منزل به عمه ات خدمت کردى و بواسطه هدیه او را خوشحال نمودى ، بخاطر این صله رحم خداوند بیست سال بر عمر تو افزود.
شعیب مى گوید: پس از مدتى یعقوب را در مکه دیدم . احوالش را پرسیدم . او گفت :
- برادرم ، همانطور که امام علیه السلام گفته بود، پیش از آنکه به خانه خود برسد وفات یافت و در همین راه به خاک سپرده شد
برگرفته از کتاب داستان های بحارالانوار جلد دوم
بسم الله، باز هم دیر اومدم و مناسبت تموم شد و از قافله ی تبریک گویان به ساحت امام زمان بابت تولد پدر بزرگوارشان جا موندم اما شاید هنوز هم بشه یک کارایی کرد
خیلیم دیر نشده می دونی چرا؟هر وقت که تونستیم آدم بشیم و از گناه دوری کنیم و نفسمون رو نگه داریم اماممون رو خوشحال کردیم همیشه ما فکر می کنیم دی شده اما باور کن وقت داری بدو که امام منتظره......
یه روایت از امام حسن عسکری؛ ساده ولی عمیق ؛
امام حسن عسکری در زمان کودکی در چاه آب افتاد و پدرش امام هادی در حال نماز خواندن بودند. زنها از افتادن او فریاد می زدند تا اینکه امام نماز را به پایان رسانید و فرمود : ترسی نیست. آنگاه آب چاه بطور کامل بالا آمد و حسن (ع) بر روی آب قرار گرفت.
علی علی
بسم الله
سلام دوستان شعر زیر رو خودم گفتم البته اولین شعری هستش که می گم زیاد سر حال نیست ولی دوست دارم تا آخرش بخونید، نظر تک تک شما برام مهمه ایرادهای شعر رو هم نقد کنید _ علی علی
با تو هستم ای قلم از قصه ای غمگین بگو
از قلوبی ،بی حیا، تیره و لی سنگین بگو
از علی مرد عدالت، مرد دین، مرد خدا
در تمام زندگی ،آنی نشد از حق جدا
از علی بارزترین وجه خدا ،خالص ترین
از علی آن بنده ی بی ادعا روی زمین
بازگو کن قصه ی نامردمان روزگار
قصه ی بی حرمتی بعد نبی در آن دیار
در غم هجران او حنانه* اش خشکیده شد
چشم ها از انتخاب مرتضی پوشیده شد
قصه ی پر غصه ی زهرای اطهر را بگو
قصه ی مسمار در ،آن سبط پرپر را بگو
قصه ی شب های سرد، دوش علی نان و نمک
قصه ی زیباترین ارث زمین، غصب فدک
قصه ی محراب خون،فرق علی ، دیدار رب
قصه ی آب فرات و اصغر خشکیده لب
ای قلم طاقت بیار و اندکی بیدار باش
از برای مزد خود، در لحظه ی دیدار باش
تا به عمرت در جهان، سقای تشنه دیده ای؟
مشک ها پاره شود با ضرب دشنه، دیده ای ؟
قصه ی رزمایش گل های پر پر را بگو
قصه ی بی تابی لیلای اکبر را بگو
قصه ی مردی بگو سر از تنش می شد جدا
قصه ی تنهایی تنها ترین مرد خدا
ابرها در آسمان بر تشنه لب خون می چنکد
کودکان با زینبین در قتله گه پا می کنشد
این قلم طاقت ندارد قصه را پایان دهد
در ورق ها، از کلامی تا کلامی می جهد
در غم آل علی شب تا سحر بس گریه کرد
قصه گفت و غصه خورد و گریه کرد و گریه کرد
در سکوت مبهم و سربسته و غم دیده اش
ه. سیدعربی
..........................................................................................................................................
*حنانه: زمانی که حـضـرت رسـول صـلى اللّه عـلیـه و آله و سـلّم بـه مـدینه هجرت نمود و مسجد را بنا کرد در جانب مـسجد درخت خرمائى خشک کهنه بود و هرگاه که حضرت خطبه مى خواند بر آن درخت تکیه مى فرمود شخصی آمد و گفت : یا رسول اللّه ، رخصت ده که براى تو منبرى بسازم که در وقـت خـطـبـه بـر آن قـرارگـیـرى و چون مرخص شد براى حضرت منبرى ساخت، اوّل مـرتـبـه که آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد؛ پس حضرت از منبر به زیر آمد و درخت را در برگرفت تا ساکت شد؛ پس حضرت فرمود: اگر من آن را در بر نمى گرفتم تا قیامت ناله مى کرد بدین جهت آن را حنانه مى گفتند تا آنکه بنى امیّه مسجد را خراب کردند و از نو بنا کردند و آن درخـت را بـریـدنـد.
[23/4/1387- 11:55 ع] معجزه ای از امام جواد علیه السلام
[15/4/1387- 10:21 ع] امام هادی(ع) و یونس نقاش
[14/4/1387- 2:15 ع] فقیری در کنار ثروتمند
[9/4/1387- 5:21 ع] مرا به پروردگارم راهنمایی کن
[5/4/1387- 2:6 ع] سلمان فارسی و جوان بیهوش
[1/4/1387- 10:48 ص] راز صله رحم در طول عمر
[27/1/1387- 8:31 ع] بازم دیرشد(امام حسن)
[18/12/1386- 12:0 ص] قصه ی قلم
[آرشیو شده ها]
بازدید دیروز: 9
کل بازدید :3765
عمریست که از حضور او جا ماندیم ***** در غربت سرد خویش تنها ماندیم ***** او منتظر است تا که ما برگردیم ***** ماییم که در غیبت کبری ماندیم گرد و غبار دل بزدایید که مهدی در راه است......
آبان 86 [15]
آذر 86 [27]
دی 86 [8]
بهمن 86 [7]
اسفند 86 [5]
فروردین 87 [4]
اردیبهشت 87 [10]
خرداد 87 [2]
آقا شیر
کجایید ای شهیدان خدایی
شبکه های کامپیوتری رجیستری ویروس نویسی
چهارده معصوم
مذهبی - سیاسی - فرهنگی
مذهبی - سیاسی - فرهنگی
دنیا به روایت یوسف
به یاد شهدا
خدای که به ما لبخند میزند
ما صاحبی داریم
حبل المنتین
طبیب عشق....
حریم یاس
آسمان عطش
امام زاده های ایران سلام الله علیها
منطقه ممنوعه
به خود آییم و بخواهیم،که انسان باشیم...
زیر آسمان خدا
دوستی با خدا
احادیث
رنگارنگ
کوثر بیکرانه، بانوی آب و آئینه
اولی الابصار
بانو بلاگ
پیامبر اعظم(صلیاللهعلیهوآلهوسلم) - The Holy Propht -p.b.u.h
نظامی والا و ولایی
تخریبچی ...
کبو ترانه .... تا بام ملکوت
ای که مرا خوانده ای....... راه نشانم بده
آینه
دریادل تنها
ضحی
پایگاه اطلاع رسانی آیت الله بهجت
تازه ها
ای تشنه لب
من و او
نام: | |
ایمیل: | |

